|
|
|
|
|
+
نوشته شده در ساعت 19:51 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
اسم من گم شده است |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 0:51 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
Attention! بالاخره بعد از سالیان درازی انتظار! کتاب جدیدی برای پایه هفتم چاپ شده! کتابی که در نگاه اول باعث بسی خرسندی معلمین زبان خواهد شد! امـــــــــــــــــــــــا ..... لطفا" لطف فرموده و پاره ای از نظرات ارزشمند خود را منظور فرمایید تا در مورد این مورد مهم و اهم، به بحث و تبادل نظر بپردازیم... و ببینیم این ره که میرویم به جایی ختم میشود!
بابت تاخیرات و موخرات اخیر! شرمنده *حروف اضافه - بالاخره رکورد عدم تغییر یک کتاب درسی رو شکوندیم.... هزاران مرحبا - نهایت خروجی کتاب سابق بعد از هفت سال آموزش آن، نوشتن صحیح I.LOVE.YOU روی در و دیوار خونه، خیابون و مدرسه و W.C بوود! - درد فقط 2 ساعت در هفته همچنان باقیست! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:25 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای محمـــــــــــــــد خلقی گفته:
نظر 1: **** نظر 2: با سلام و تشکر از شما بابت وقتی که برای نظر بنده گذاشتید. ---------------------------------------- جناب خلقی! خدا را گواه میگیرم برای این چیزی که میگویم: " یک سال پیش من یه سایت زدم و از خیلی خیلی خیلی از معلمهای وبلاگ نویس زبان دعوت کردم بیان باهام و در یکجا و به صورت متمرکز کار کنیم (حتی رمز سایت رو هم به چندتاشون دادم) و واقعاً میخواستم یه سایت کاملاً متفاوت راه اندازی کنم اما دریغ و صد دریغ... ایشان ترجیح دادند تا با کپی مطالب (به قول فلانی چـــــــــــیــپ) از اینجا آنجا همچنان وبلاگ خود را داشته باشند. من هم که با صد ذوق شروع به کار کرده بودم بعده مدتی دیدم که نه!!! یک دست صدا نداره! یک فکر ره به جایی نخواهد برد و تصمیم گرفتم از خیر این امر بگذرم و برم به زندگیم برسم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 16:16 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
براساس مصوبه هشتصد و هشتادمين جلسه شوراي عالي آموزش و پرورش :
به گزارش مركز اطلاع رساني و روابط عمومي وزارت آموزش وپرورش، مصوبه هشتصد و هشتادمين شوراي عالي آموزش و پرورش در بيست سوم ارديبهشت ماه با موضوع ؛جدول مواد درسي و ساعات تدريس هفتگي پايه اول دوره متوسطه اول با امضاي محمود احمدي نژاد ،رئيس جمهور و رئيس شوراي عالي آموزش و پرورش، حميد رضا حاجي بابايي، وزير آموزش وپرورش و مهدي نويد ادهم ، دبير شوراي عالي آموزش وپرورش براي اجرا ابلاغ شد . بر اساس اين گزارش، شوراي عالي آموزش و پرورش در راستاي تحقق اهداف سند تحول بنيادين و مبتني بر برنامه درسي ملي ،جدول مواد درسي و ساعات تدريس هفتگي پايه اول دوره متوسطه اول را به شرح زير تصويب كرد: قرآن ، معارف اسلامي، زبان عربي، زبان خارجه ، تربيت بدني و سلامت، كارو فناوري ، فرهنگ وهنر ،تفكر و سبك زندگي ، هركدام 2 ساعت در هفته و رياضيات و زبان و ادبيات فارسي ( قرائت و دستور زبان ، املا و انشا) هر كدام 4 ساعت در هفته ، علوم تجربي و مطالعات اجتماعي هريك به ميزان 3 ساعت در هفته كه درمجموع شامل 30 ساعت در هفته مي شود . حروف اضافه: - با هفتهای فقط ۲ساعت باید زبان را به شیوههای نوین و با رویکردهای ارتباطی(طبق فرمایش وزیر) تدریس کنیم. اگر با این تعداد ساعت (دووووووووووو ساعت) بچه ها نتوانند در پایان سال تحصیلی انگلیسی صحبت کنند ایراد از ما معلمهاست و لاغیر. - اینا خودشونم موندن که دارن چی رو درست میکنند... یـک دردی رو بخوان درمون کنند، صدتا درد دیگه رو همراش درست میکنن. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:19 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
... تو سالی که جلوتونه ایــــــــــــــشالله احوالاتتون اَح اَح احسن الحال باشه. "معلم قدیمیه" عزیز نظرت رو نشد که تایید کنم ... ف..یل..تر میشه اینجا... بی "معلمزبان" میشین ها!!! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:45 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چن وقتی میشه که ... کلاً... حس نوشتنم نمیاد دقیقاً مث حالا... نه اینکه مطلبی نباشه نه... به قولی "سینه مالا مال دردست"... این چن کلمه رو با تموم بی حسیم مینویسم عید، کره شمالی، پراید |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:24 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان من هم خیس می شوند...
همیشه فقط صورتش را میدیدم... به چه جرمی؟ فقط شیطنتهای او را میدیدم... اما... مجید... امروز داوطلب شد تا من ... آری بالاخره مجید امروز از پشت میزش آمد بیرون برای اولین بار آمده بود و به صد ذوق کاش نمی آمد... مجید آمد تا درون مرا آتش زند... پشت مجید به من بود ... داشت با دوستش مکالمه درس سوم را انجام میداد... Hello, I am Majid ... What's your name? پشت میزم بودم و داشتم اشتباهات آنها را جهت کسر نمره علامت میزدم... سرم که کمی بالاتر رفت... کفشهایش دو بند داشت... چندان مهم نبود... شلوار کثیفش را نیز دیدم... که این نیز .... اما شمارهی پیراهن مجید را دیگر "نمیشد ندید" ... مجید پیراهن همیشگی اش را بر تن داشت بر پشت پیراهن رنگ پریدهاش شمارهی هیجدهای حک شده بود که ... نگاهم داشت خیس میشد خدایا... حروف اضافه: - هوای مجیدها رو بیشتر داشته باشیم... اونا بیشتر به توجه ما نیاز دارند.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 22:19 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
هر ورق از کتاب رو که تموم میکنیم...
با خودم میگم: "آخیش" !!! ... این بار دیگه دفعهی آخره که ... اگه گفتی ادامهی جمله چیه؟ حروف اضافه: - ابلاغشو نگاه کردم کلهم سوووت کشید... واسه خودش یه پا "مارکوپولو" شده بود... برای کامل شدن 24 ساعتش 8 تا مدرسه بهش داده بودند... طفلی معلمای هنر... - دونههای برنج تو بشقابمو شمردم و بعدش یه حساب کتاب ... ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:47 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
مهرتان پرمهر
خیلی دلم واسه روزهایی که خودم مدرسه میرفتم تنگ شده... دلم لک زده واسه یه "هزارآفرین" معلم کلاس پنجمم، پایین صفحهی دفتر ۱۰۰ برگ کاهیام... دلم واسهی امین و اکرم و ژاله و لاله تنگ شده. اشکم در اوومد... اومدم که بنویسم... ولی نشد... دیروز میگفتم: مشقهایم را خط بزن … مرا مزن اما کنون ... مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:36 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
آشناست نه؟ اگه دانش آموز هستي يا بودي "محاله" که اين جمله ها براتون آشنا نباشه: - " ببينيد اگه همهتون "صفر" بگـيـرين دو ريال هم از حقوق من کم نميشه". و - اگه همهتون "بيست" هم بگـيـرين بازهم هيچي به حقوق من اضافه نميشه".
- من خودم اولین بار این جملات گوهربار رو از زبان معلم زبان سوم راهنماییمون شنیدم. - راستی! داره بوي مهر مياد اما بوي مهر نـمياد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:21 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
سفت تر! یاد بگیریم. کلاً این بچه خیلی دوست داره متفاوت باشه... کل هیکلش 50 سانت هم نمیشه ولی حرفاش اندازه سن مادربزرگ منه! اول کلاس بود گفتم یکی یکی تکالیفشونو بیارن تا نگاه کنم. نوبت به خودش رسید. نگاه کردم دیدم چند کلمه ننوشته. بهش گفتم: فلانی! چرا این سه، چهارتا رو ننوشتی؟ با یه حالت خاصی که مثلاً میخواست حسرت و تاسف عمیقش رو نشون بده و ایضاً جلوی بقیه یه کم "کلاس" بذاره... رو به من کرد و گفت: وای God damn yooooouu (کشـــــــــیـــده بخونین) با بهت و شگفتی تمام ازش پرسیدم تو اصلاً معنی این جمله که گفتی رو میدونی؟ حالا چرا اینو نوشتم... کلاً اینو نوشتم تا اینو بگم: "بیاین وقتی یه کلمه یا یه جملهی انگلیسی رو میبینیم یه چندتا مثال هم ازش پیدا کنیم تا مفهوم و کاربرد واقعی اونو بفهمیم". حالا اون دانشآموز من، بچه بود، ولی ما بزرگترا (نمیگم معلما) هم یه خورده همچیــــن... تو دوران دانشجویی، علی، یکی از بچهها یه مقالهی کوتاه درباره حجاب در ایران نوشته بود که قسمتی از آن به شرح ذیر بود: Hijab is very goooooooooood for women. ............... . In iran women wear tent to cover their hair and ..... tent = چادر، خیمه حروف اضافه: 1- این مطلب رو اول خطاب به خودم نوشتم بعد هرکی مثل منه!! حکایت "یه سوزن به خودت بزن یه..." 2- فکر کنم حدود یه ماه و نیم میشه حتی یه بال مرغ هم نخوردهام... اگه وضعتون خوبه شماره حسابمو میفرستم یه دست یاری برسونین تا بلکه شبها دیگه خواب این موجود پلید رو نبینم... بدجوری ازش کینه دارم... میخوام یه دونه زندهشو بگیرم و با همین دستای خودم... در ضمن میخوام دقیقاً شبیه همونی باشه که شبها تو خوابم میاد! 3- سری به آرشیو ماهانهی پستهای قبلی هم بزنین... 4- اگر چند خطی از نظرات گوهربار خود را مرقوم بفرمایین... اینجانب تضمین کتبی مینمایم که دکمههای صفحه کلیدتان نسبت به قبل اندکی تمیزتر شوند. ۵- و گرفته است دلم از دوستان ... خاصه از نوع "صد رو"... و چه سخت است شنیدن زهرحرفهایی که پشت سرتان زده و میزند... و چه سختتر... و چه سختتر است فیلم بازی کردن، اما من همچنان برآنم که به روی صدرویشان نیاورم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:12 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
ای مـدنی بـرقع و مـــــکی نــــقاب ســـــایه نـــشـــین چند بود آفتاب منــــــتظران را به لب آمـد نــــــفس ای زتـــو فـــــریاد به فـــریاد بـــرس ******** یعنی واقعاً اگه بیای یعنی واقعاً اگه بیای، دیگه من این "آغا مراد" رو با سه بطری بنزین کنار خیابون نمیبینم؟ یعنی دیگه "بچهی آغا مراد" میتونه مشقای غلطشو بجای آب دهن با پاککن پاک کنه؟ یعنی دیگه "بچهی آغا مراد" میتونه دفتر زبانشو از دفتر فارسی و ریاضیش جدا کنه؟ یعنی دیگه "امیرحسین" تو کلاس من بخاطر نشستن کنار "بچهی آغا مراد" چندشش نمیشه؟ یعنی میشه؟ یعنی واقعاً میشه؟ اگه اینجوریه... پس آقا جون! تو رو جون بچهی "آغا مراد" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:44 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
بابت تاخیرات اخیر شرمنده! چه کنیم... تابستان است و تمبلی (تنبلی)، چیره گشته بر اوضاع و احوال معلم زبان... تا جاییکه مجالی جهت نوشتن پستی جدید نیز نیافتیم. باری خاطر مبارکتان را بیش از این حزین نمیفرماییم و چندخطی مینویسیم تا شما نیز فکی بجنبانید و از این رخوت و سستی به در آیید. آغا! از فرط تنبلی ما دو-سه هفتهای محاسن خود را به حال خویش فرو گذاردیم و به آنی هم صورت خود را به تیغ تیز نسپردیم و نتیجهی آن این شد که شد: دیروز "گس کوچولو" با دستای کوچیکش و با همهی قدرتش بازومو گرفته و داره تکونم میده و میگه: "....! ....! بیا خودتو تو آیینه نیگا کن! امام شدی!! امام"!!! مگه نه...؟؟!!! و اما بعد... بعد از زدودن آن همه حجم فراوان از موهای صورت و سبکتر شدن کله، فکرمان بهصورت خودکار به کار افتاد و ... ما اینک حروف اضافه: 2- کلاً این "گسی" ادبیات خاص خودشو داره... فعلهای فارسی رو هم به سبک خودش صرف میکنه: بهش میگم: وایستا! میگه: باشه میوایستم! 3- آمارتونو دارم! میاین... میرین ولی دریغ از "یه نظر خشک تو این سال خشک"... بابا یه چند ضربهای تو سر این صفحه کلیدتون بزنین و گرد و غبارشو بگیرین! 4- و اما... سوختن هارد کامپیوترم تلخترین و بدترین نوع سوختنی بود که تا حالا تجربه کرده بودم.. 5- خانومی که توی کامنت نامهربانگونهی خود گفته بودی: "معلومه خیلی شوت و بیخیالی"! ... جناب عالیـه:ما حفظ ظواهر میکنیم ورنه "خندهی تلخ ما از گریه نیز غمانگیزتر است! 6- |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:5 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
سوخت, رفت!
نمیدونم آقا کسی نیست همدردی کنه؟
ثمره ی چند سال زحمتم رفت باد هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا !! حروف اضافه: 2- حمایت از کالای ایرانی و مصرف تولیدات ایرانی یادتون نره! ... مثل همین محافظ برق کامپیوتر من. 3- خـــــــدا تومن پول برق میدیم! اینه برق؟ 4- پارسال هم کولرمون سوخت! خودمم که قبلاً سوختم! 5- 6- سئوالای زبان سال دوم استانی بود... یارو هرچی عقــده داشته رو ریخته بود تو برگه های بچه های بدبخت! ۷- چی بگم دیگه؟ حالا شما بگین! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 22:27 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز من از معلم بودن خود خجالت کشیدم. امروز وقتی فهمیدم که با وجود گذشت چند سال، آن بچه هنوز آن سیلی را فراموش نکرده از معلم بودن خود شرمسار شدم. آری مــــــــــــن امـــــــــــــــروز دردی بدتر از سیلی آن روز که بر صورت آن دانشآموز زدم را حس کردم. حرف اضافه: |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:31 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
بازهم روز معلم...
بازهم به بهانهی روز معلم فرصتی دست داد، تا سپاس قلبی خود را نثار معلمانی کنم که به من راه و رسم درست زیستن را آموختند و نیز بهانهای تا بوسهای نثار دستان پرمهرشان نمایم و از صمیم قلب بگویم... سپاس سپاس سپاس هفته معلم مبارک ادامه مطلب و یک داستان جالب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:37 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
هر سال نزدیکای عید و سال تحویل که میشه یه جورایی دل "معلم زبان" میگیره... اولین چیزی که "معلم زبان" دلتنگ اون میشه عمرشه که دوباره یه "منهای1" دیگه کنار عدد عمرش ثبت میشه. معلم زبان خیلی دوست داره که بتونه با یه چندتا Undo برگرده و یه جاهایی از متن زندگیشو اصلاح کنه و اونا رو دوباره بسازه. معلم زبان حسرت روزای برباد رفتهی عمرشو میخوره که قدر لحظات باارزشی که پیش روش اومد رو ندونست و روزهاش به بیهودگی گذشت... هر سال که سال نو میخواد شروع بشه معلم زبان همین فکرا رو هی مرور میکنه مرور...مرور... مرور. این شده تکـــرار سالهای تکـــراری زندگی تکـــراری معلم زبان تکــراری. WISH ME LUCK! AND I wish the BEST for you!!! عیـــــــــــــدتان مــــــــــــــبـارک!
این قافله عمر عجب... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:8 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم نمیره... اولین جلسه بود. هیجده نفر بودیم. استادمون ازمون خواست که خودمونو معرفی کنیم: ... "اسم خودتونو بگید، بگید چند سالتونه، اهل کجایین، باباتون کیه؟ چندسالشه؟ شغلش چیه؟ از هیجده نفر هیشکی نتونست خودشو کامل معرفی کنه؟ دقیقاً بعداز یه ... My name is دست و پا شکسته همه به پت پت میفتادن... آره! منظورمو گرفتین... سیستم فسیل شده تدریس زبان تو مدارس نتیجهش بهتر از این نمیشه... بعده 7-8 سال آموزش زبان، دانشجو نمیتونه حتی 30 ثانیه یه Speaking در حد صفر از خودش در بکنه! کتابای مسخره متکی بر گرامر اینه نتیجهش! سیستم رو کردن 6-3-3. یعنی شروع آموزش زبان یک سال دیگه به تعویق میفته! کیف میکنم... کلاً داریم دنده عقب میریم... عین خیال هیشکی هم نیستش... بابا بیایین ما رو بفرستین یه چیز دیگه درس بدیم... والا... بد سرکارمون گذاشتین!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:58 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
محرومیت یعنی ... محرومیت یعنی کپر و کانکس بجای کلاس محرومیت یعنی: "اجازه! ما بابامون نمیذاره دبیرستان بریم ... پس چرا...؟" محرومیت یعنی: "اجازه! اگه اینجا سالهای گذشته مدرسه داشت ... الان من سوم دبیرستان بودم" من امروز محرومیت را با تمام حواسم حس کردم... ای کاش من اونقدر پول داشتم تا ....... نه! اصلاً خدا رو شکر که ندارم... شاید اگه داشتم... امروز نمیتونستم محرومیت رو با "همهی" حواسم حس کنم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:9 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
من از...
من از... من از... من از... من از... من از... من از... من از... من حتی از تکرار "مردن" اصلاً من از... Enjoy life today, yesterday is gone, tomorrow may never come.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:16 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد مارمولک...
خدا که فقط خدای آدم های خوب نیست ... خدا ، خدای آدم های خلافکار هم هست و فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. خداوند، اِندِ لطافت ... اِندِ بخشش ... اِندِ بی خیال شدن ... اِندِ چشم پوشی ... و اِندِ رفاقت است. ********* He who hesitates is lost. کسی که درنگ میکند بازنده است.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:6 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
امان از این همکارای ... - بفرمایید... - ببخشید اگه ممکنه این بچههای عضو بسیج رو اجازه بدین بیان........... ببخشید مزاحم کلاستون شدم... - خواهش میکنم.... ********************* - تقتقتق... - بفرمایین... - ببخشید! اجازه هست یه 2 دقیقه مزاحم کلاستون بشم؟ - خواهش میکنم... بفرمایید... - بچهها! هرکی تو مسابقهی "کلههای شپشی" اسم نوشته دستشو بالا بگیره تا جزوهشو بدم............... ببخشید مزاحم کلاستون شدم... - خواهش میکنم... چند دقیقه بعد....... - تقتقتق... - ................................ لاا...الاا... !!!! حرف اضافه۱ :حالا آموزشمون اوکی شده فقط پرورشمون مونده....... حرف اضافه۲ : همکارای پرورشی به دل نگیرن... آهـــــــــــــــــــــای ۹ ...! ۸تمو بـــــــــــــده!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:25 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
تدریس = آموختن عجب قشنگ گفته: Who dares to teach, must never cease to learn. John Cotton Dana - راستی! راسته که میگن سال اولیها نباید مردود بشن؟ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 22:2 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کلاس اول یکی از همکارا... از سر کنجکاوی دفتر مشق یکی از بچه ها رو برداشتم تا یه نگاهی بهش بندازم...
سه صفحه A، سه صفحه M، سه صفحه N، سه صفحه T، سه صفحهI. بابا چه خبره مگه!؟ هدف از این همه تکلیف چیه؟ چرا ما هدفمونو گم کردیم؟ اگه هدف یادگیری الفباست که ازش پرسیدم بنویسه I نوشت A ! اگه هدف تمرین خط بود که نگاه کردم هر صفحه بدتر از صفحه قبلیش بود. بچهی بیچاره همش به فکر تموم کردن 15 صفحهی مشقش بوده تا اینکه روی یادگرفتن و زیبا نوشتن تمرکز داشته باشه !... حرف اضافه1 : رفته مهد کودک، تو یه روز !! اسم شش تا امام، به اضافهی سورهی والعصر و سورهی کوثر، به اضافهی ذکر روز شنبه و یکشنبه... هنوز 4 سالش هم تموم نشده! ازش میپرسم خب اسم اماما رو بگو ببینم؟ میگه: علی، حسن، حسین، سجاد صادق، محمد باقر!! میگم خب حالا سورهی والعصر رو بخون؟ میگه: والعصر... ان الانسان لفی خورس! میگم ذکر یکشنبه رو بگو؟ میگه: یا ذالجلال والباقر! حرف اضافه2 : به اندازه توانایی بچهها ازشون کار بخوایم نه بیشتر! همهش دنبال کمیت هستیم! نتیجهش: کیفیت صفر! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:32 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
....
اگه منم پول داشتم الان بی غصه و آزاد، توی آزاد، آزادِ آزاد...!! ثابت: ۹۳۰ اووووووووووووَهـــــــ .... کی داره اینهمه پول... اگه اینقدر گیرم میومد میرفتم یه ماشین پراید نوک مدادی آخرین مدل (از همین جدیدا که اگه درش رو 2بار باز-بسته کنی دستگیرهش از جا در میاد) واسه خودم میخریدم و یه راست باهاش میرفتم سرخط واسه مسافرکشی! حرف اضافه1: خدا کنه پولامو پس بدند همهشو قرض کرده بودم. منتظر نظرات گوهربار شما هستم.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 16:42 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
من و "تنهایی"
تو این دنیای به این بزرگی سهم معلم زبان فقط یه رفیقه فقط یکی. خیلی گشتم که چندتاشون کنم نشد... یه بار رفتم تو بازار، گفتم یه چندتا رفیق خوب برا خودم پیدا میکنم میبرم خونه، با هم حرف میزنیم... درددل میکنیم، اونا میگن من گوش میدم، من ... اونا... . یه چند روزی که با دوسهتا از این رفیقا اخت شدم دیدم که نه بابا اونا هم ... . نه پائولو با کیمیاگریش تونست مسهامو طلا کنه و نه جورج با قلعهش تونست قلعهی تنهاییهامو تسخیر کنه. تازه اون رفیق قبلیم هم کلی شاکی شده بود که چرا آرامششو گرفتم. خلاصه بیخیال پیدا کردن رفقای جدید شدم گفتم همون یه رفیقمو بچسبم تا اونو هم از دست ندادم. الان خیلی وقته که من و "تنهایی" با هم تنهای تنها رفیق وقتای تنهاییمون هستیم. *************** |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 17:4 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از همکارا (معلم فارسی) یه ماجرایی رو تعریف کرد که دود از کلهم بلند شد و هنوز که هنوزه شوکهام. (عین واقعیته... ها) حالا از زبان خودش: چند وقت پیش چون تعطیلات تابستون داشت نزدیک میشد به بچهها گفتم که انشایی دربارهی اینکه "تابستان خود را چگونه میگذرانند" بنویسند. جلسه بعدش سر کلاس رفتم... یکی از بچهها که زیاد اهل درس و مدرسه نیست تو انشاش اینو نوشته بود: " من در تابستان میخواهم ازدواج کنم و احتمالاً دیگر به مدرسه نمیآیم!" بیدرنگ گفتم: ازدواج؟ خب مبارکه؟ حالا با کی به سلامتی؟ انگشت اشارهشو به سمت یکی از بچههای ته کلاس گرفت و گفت: با "بابای" اون!! لطفاً نظرات گوهربارتون رو برای هر مطلب زیر همون مطلب بنویسین... خصوصی هم نباشه!!!
One thing more:
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:36 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
- ولی دانشآموز اومده بود تو مدرسه میگفت آخه پدربیامرز! اگه بچهم بجای کلاس اومدن، صبح تا شب تو خیابون سوت میزد از 2 بیشتر میگرفت. پس شما سر کلاس چیکار میکنین؟؟ - کاشکی روم میشد بهش بگم که آره حاجی! بخدا پسرت دقیقاً همین کاری رو که میگی تو کلاس انجام میده!!! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:48 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||
|
|
|
|
|
یه جوریم میشه وقتی این صحنه رو میبینم... احساس میکنم دارم هیپنوتیزم میشم... دقیقهای دویست دور "رفت و برگشت"... عجب مهارتی داره!!! یکی مثل من، دستام پوستپوست شده از بس رو تخته با گچ نوشتم، یکی هم مثل ایشون که تموم تمرکزشونو گذاشتن روی چرخوندن تسبیح دور انگشت مبارکشون!!! خدا قوت پهلوون! More Power to Your Elbow! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:38 توسط "معــلـم زبان"
|
|
||